سعدى

46

بوستان ( فارسى )

975 مدام از پريشانى روزگار * دلش حسرت آورد « 1 » و تن « 2 » سوگوار « 3 » گهش جنگ با عالم خيره‌كش * گه از بخت شوريده رويش ترش گه از ديدن عيش شيرين خلق * فرو ميشدى آب تلخش به حلق گه از كار آشفته بگريستى * كه كس ديد ازين تلختر زيستى ؟ كسان شهد نوشند و مرغ و بره * مرا روى نان مىنبيند تره 980 گر انصاف پرسى نه نيكوست اين * برهنه من و گربه را پوستين « 4 » چه بودى كه پايم درين كار گل * بگنجى فرو رفتى از كام دل مگر روزگارى هوس راندمى * ز خود گرد محنت بيفشاندمى شنيدم كه روزى زمين ميشكافت * عظام زنخدان پوسيده يافت به خاك اندرش عقد بگسيخته * گهرهاى دندان فرو ريخته 985 دهان بىزبان پند ميگفت و راز * كه اى خواجه با بينوايى بساز نه اينست حال دهن زير گل * شكر خورده انگار يا خون دل غم از گردش روزگاران مدار * كه بىما بگردد بسى « 5 » روزگار همان لحظه كاين خاطرش روى داد * غم از خاطرش رخت يكسو نهاد كه اى نفس بىراى و تدبير و هش * بكش بار تيمار و خود را مكش 990 اگر بنده‌اى باربر سر برد * وگر سر باوج فلك بر ، برد در آن دم كه حالش دگرگون شود * بمرگ از سرش هر دو بيرون شود غم و شادمانى نماند وليك * جزاى عمل ماند و نام نيك كرم پاى دارد ، نه ديهيم و تخت * بده كز تو اين ماند اى نيكبخت مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم * كه پيش از تو بودست و بعد از تو هم 995 خداوند دولت غم دين خورد * كه دنيا بهر حال مىبگذرد « 6 » نخواهى كه ملكت برآيد بهم * غم ملك و دين هر دو بايد بهم زرافشان ، چو دنيا بخواهى گذاشت * كه سعدى در افشاند اگر « 7 » زر نداشت

--> ( 1 ) . آلود . ( 2 ) . دلش پر ز حسرت تنش . ( 3 ) . شوكوار . ( 4 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى : دريغ ار فلك شيوه‌اى ساختى * كه گنجى بدست من انداختى ( 5 ) . بسى بگذرد . ( 6 ) . اين بيت و بيت بعد در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 7 ) . چون .